حواسم نیست...دارم مینویسم که چند لحظه ای حواسم باشد اما نیست...احساس نمیدانم چه ای دارم...از چند روز آخر ٨٨ تا حالا.خسته نیستم،بیهده نیستم،بی تاب نگاهی نیستم،وجدانم درد نمیکند،تو در کنارمی،من اما من نیستم...نمیدانم چ ام شده ست...نه اشک ها سرِ باریدن دارند نه دلم سرِ وا شدن...نیستم...حواسم نیست

/ 1 نظر / 5 بازدید
دختری از تبار مترسک ها

تنها برای اینکه بدانی آمدم خواندم رفتم در اين هواي افيوني چه مي‌گذرد تويي كه مي‌گذري در من‌ منم كه مي‌گذرم در تو غمي كه از فراز تمنّاي جسم مي‌گذرد و جسم را رايج كردند كمبود شوق‌ كمبود سربلندي را رايج كردند كمبود گوشت‌، كمبود كاغذ كمبود آدم‌ مردان روزنامه‌ وقت وفور كاغذ هم‌، مكتوب روشني ننوشتيد ديكته نوشتيد، سرمشق بد نوشتيد! رفيق ميگويد اين را نگذار. اين روزها همه به خودشان مي گيرند![گل]