خوابی که قدم زد در دشت خیالم

روزهای عجیبی ست و شب هایی عجیب تر 

و من

خوب تر از حالا

هرگز نبوده ام.

روزهایی ست که نوشتنش ناممکن و نانوشتنش سخت

چرا که می دانم

سرزنشم خواهند کرد

روزهای آتی

روزهایی که مثل این روزها نباشم،احتمالا،

 که می دانم این روزها به شدت نادرند

و من

نمی دانم چرا همیشه مقابل قشنگ ها

کم آورده ام

زانو زده ام

که هرگز توان گفتن

نوشتن

و بوییدنشان را نداشته ام

روزهای خوبی می گذرد

سرشار از تو.

/ 0 نظر / 6 بازدید