تابیده ام در هم، بر خود

رسیده ام به بی‌خیالی، به خودش نه. به تصمیم اش. به این که باید بی‌خیال بود. به این که یا باید گذاشت و دور شد و دور شد و دور شد و ندانست که آن دورترها هم آیا آرامشی هست و یا این که بی‌خیال شد. مسخره ست؟ بعد از این همه که به قول خودت جنگیده‌ای و به قول بقیه دست و پا زده‌ای، بی‌خیال شدن یعنی تسلیم؟ من قبول ندارم. بی‌خیال شدن می‌تواند یک معنی ش خسته شدن باشد، یا به آخر رسیدن. اما من فکر می‌کنم م‌ تواند رسیدن به جایی باشد که به نظرت می‌رسد از آنجا جلوتر رفتن در همان جهت اشتباه است و باید مدتی همان‌جا ایستاد و به هیچ چیز هم فکر نکرد و زندگی کرد. تا این که چه شود؟  به اینجا که رسیدی باید به این هم فکر نکنی. مگر چه اشکالی دارد که آدم بی‌خیال زندگی کند؟ مگر از این همه خیال چه نصیب آدم می شود که نشود مدتی را بی‌خیال زندگی کرد؟ ژست‌های روشن‌فکری حال‌ام را به هم می‌زند. چرا انسان نباید حق داشته باشد که به هیچ چیز فکر نکند؟ و چرا آدم باید مسئول داشته‌هایی باشد که تقاضای داشتن هیچ‌کدام را نکرده است؟

چرا آدم حق ندارد که خسته باشد و دلش بخواهد که خستگی‌ش را بگذارد کنار در و خودش را بردارد و برود برای خودش چای بریزد و شعرهای بی معنی بی سر و ته ببافد، مثلن یکی‌ش این:

گهواره را تاب بده

دلم تاب تاب تاب

می خواهد.

 

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
طلبه دلتنگ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]