او

احتمالا گاهی وقتها شده خواندن یک جمله نه چندان عجیب چنان همه وجودت را مملو از مهر کرده و دوست داشتن که دوست داشتی فریاد کنی...یا نه چون من آرام بخزی گوشه های تنهاییت را پرکنی...نه آوازی...نه پروازی...سکوت است و سکوت که پر کرده تمام تو را و چنان آرام عبور می کند از دهلیزی به دهلیزی...از سلولی به سلولی...از تویی به تویی که فراموشت می شود اصلا کی آمد و از کجا آمد...و تو چنان لبریز شده ای حالا که اشتیاقت به فردا ،به دیروز و به هر چیز جز اویی که مغروغت کرده هیچ شده ست بی که بدانی کیست او...بی که بدانی از برای تو آمده...زانکه خوب می دانی از اویی،خوب می دانی به اویی.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
سپیده

چرا تموم نمیشه؟ زندگی رو می گم.

احسان

تو چنان لبریز شده ای حالا که اشتیاقت به فردا ،به دیروز و به هر چیز جز اویی که مغروغت کرده هیچ شده ست بی که بدانی کیست او... .. عالیه فاطمه جان...این بار که همو دیدیم باید در موردش مفصل حرف بزنیم.