شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند*

بعد ار یه هفته ای که این وبلاگ مشکل پیدا کرده بود و بدون هیچ دلیل خاصی حوصله درست کردنش رو نداشتم امروز همت عظیمی به خرج دادم و یه دور کل کد رو خوندم تا آخر فهمیدم یه اسپن بسته نشده!

حالا...چی بنویسم و از کجا بنویسم بهتره؟

احساس می کنم این روزا حس نوشتن ندارم.امروز وقتی سپید ازم خواست با کلمه های "چشم،دست،قلب و مسئولیت نسل من"براش یه جمله قشنگ بنویسم ،کاملا احساس کردم که این روزا حس و حال نوشتنم نیست و از اون جایی که طبق یه قرار خودمونی قراره اینجا همه ش از درونیاتم بنویسم ترجیح دادم به جای اینکه  یه شعر بنویسم که نه الآن و نه بعدها از خوندنش هیچ حظی نبرم فقط این جا رو سیاه کنم تا یه ردپا مونده باشه از این چند روز اخیر...

...

پی نوشت :جمله ای که به درخواست سپید نوشتم اینه:"چشمهایت را به روی پلیدی ها ببند و آغوشوار دستانت را به روی قلبهایی بگشا که بی امان مسئولیت نسل من و تو را فریاد می کنند"

پیِ پی نوشت:واسه همینه که ترجیح دادم ننویسم!

...

*:از دلنوشته های حسین پناهی

/ 0 نظر / 22 بازدید