سه‌گانه

  1. شده یک چیزی بیشترین حجم افکارت را بگیرد و در عوض موقع حرف زدن ازش فرار کنی، موقع نوشتن به همه چیز بپردازی جز هم‌آن؟ هر فکری نمی تواند چنین خاصیتی داشته باشد. تنها افکار عزیز و دردانه اند که تازه بعضی شان آن هم ممکن است اینطوری شوند. من عادت دارم که همه حرفهام را با مثال تشریح می کنم اما این یکی را نمی توانم، آخر مثال‌هاش همه برایم دردانه اند!
  2. دارم به دوری فکر می کنم، به فاصله، به عادت؛ به عادتِ دوری، عادتِ ندیدن. به عذاب، به سختی؛ سختیِ نبودن، سختی خواستن و نتوانستن. به اینکه خواستن چه واژه ی غم انگیزی ست در عین زیبایی‌ش و چقدر می تواند آدم را تهی کند همچنان که می تواند آدم را سرشار کند. به بچگی هام فکر می کنم که چقدر خواستنی هام ساده بودند و برای داشتن شان چقدر تلاش می کردم و بعد داشتن شان چه لذتی بهم می داد و چقدر از لحظه ای که می خواستم تا لحظه ای که داشتم فاصله ی کمی بود و به الان... که خواستنی هام چه همه بزرگ شده اند و دست نیافتنی. به اینکه حالا بیشتر از اینکه به داشتن فکر کنم و به لذت داشتن بیاندیشم، از نداشتن و لحظه‌هایی که باید با خواستن و نداشتن سر کنم می‌ترسم.
  3. امروز سمیرا را دیدم. بهترین دوست سال های راهنمایی. از معدود آدم هایی ست که یکهو دلم هواشان را می کند. بی دلیل یادشان می افتم و دلم می خواهد بغلشان کنم در لحظه. بغل‌اش کردم. بوییدم. بوسیدم. قدر تمام لحظاتی که دلم خواسته بود در آغوشم باشد و ببوسم اش و نشده بود.
/ 2 نظر / 2 بازدید
سین

به قلمت حسودیم می شود :)