داشتم به این فکر می کردم که دوست داشته شدن با خودش مسئولیت می آورد؛ یک نوع مسئولیت عجیب غریب. سین اعتقاد دارد دوست داشته شدن اگر همراه با دوست داشتن نباشد مسئولیت نمی‌آورد اما من فکر می کنم خیلی طبیعی ست که دوست داشته شدن اگر توام با دوست داشتن باشد مسئولیت می آورد و این اصلن فکر کردن و اعتقاد داشتن نمی خواهد به زعم من، اما در مورد دوست داشته شدنِ تنها و مسئولیتِ متعاقب‌اش باید فکر کرد و باید کمی هم با انصاف و دیگرخواهی بیشتری بهش فکر کرد. دوباره اتفاقاتی افتاده که برگشته ام به گذشته و دارم آن را با تمام آدم هایی که در آن می زیسته اند واکاوی می کنم؛ دنبال نشانه هایی می گردم که نمی دانم قصدم از یافتن‌شان اثبات یا رد چیست. این مرض را خیلی وقت است که دارم. گذشته هیچوقت رهایم نمی کند. گاهی فکر می کنم مرض است و گاهی فکر می کنم بقیه که این کار را نمی کنند مریض اند و گاهی هم مثل الان فکر می کنم خود این وسواس ِ کاوش در فکرهایم که آیا مرض اند یا نه، نوعی مرض است!

باز هم نمی دانم چه‌م شده است. دلم هیچ چیز خاصی نمی خواهد حتا چیزهای کوچک دوست داشتنی مثل بازارهای سنتی و گردن‌آویزهای فیروزه. کسانی که باید خیلی دوست‌شان داشته باشم برای‌م هیچ هیجانی ندارند و حتا از دیدن یکی شان فرار می کنم. این موقع ها خودم می گویم که دیوانه شده ام اما سین می گوید دیوانه غم ندارد و من دارم. من البته زیاد مطمئن نیستم که دیوانه غم نداشته باشد و به نظرم دیوانه یک چیزی ست خیلی خیلی شبیه به این روزهای من.

مامان لابه لای کارهای عید تمام حواسش به این است که مبادا دوست هاش و مامان باباش و خواهرها و برادرهاش به آن آقای پاسدار که هیچی نمی فهمد رای داده باشند و هی حرص می خورد و من کاملن بی حس شده ام و حتا حوصله ندارم تووی ذهنم فکر کنم که مامان چه حوصله ای دارد چه برسد به این که بهش بگویم مامان بس است. بگذار یادمان برود داریم کجا زندگی می کنیم و بین چه آدم هایی.

سرم هم این روزها زیاد درد می گیرد، امین می گوید شاید چشم هات ضعیف شده اند چون زیاد پای لپتاپ ای و من به نظرم آدم چشم هاش ضعیف شوند بهتر است تا بخواهد به جای پای لپتاپ نشستن، دراز بکشد روی کاناپه و به حرف های این و آن گوش کند یا تلوزیون ببیند یا با آدم ها برود گردش. البته فکر می کنم رادیو هم چیز خوبی باشد اما نه... رادیو فقط برای شب‌ها خوب است آن هم تووی تختخواب که خوابیدی و چشم هات بسته اند و هر لحظه ممکن است خواب بروی و از دست دادن ادامه ی برنامه چندان هم مهم نیست که از دست دادن ادامه ی یک داستان خوب. با کتابهام کمی مهربان تر شده ام.

روزهای نمی دانم چه ای ست.

20 اسفند 90

/ 2 نظر / 7 بازدید
نازبانو

منم این روزها حس شما رو دارم که نمیدونم دقیقا چی میتونه برای ذره ای سر کیفم بیاره[افسوس]

سپیده

واقعا که :|