آخر روزی صدایمان را خواهی شنید ای عرش نشین کبریایی

 این مدت با همه اونایی که داغدار  شدن همدرد بودم...با نیما وقتی داییش شهید شد...با فاطمه توو  همه روزای دوری از همسرش...با نازیلا تو همه روزای سخت بعد از زندان ... با سوگند، همه روزایی که از غم تنها بودنش گریه می کرد...با عمو علی تو همه روزایی که بیمارستان بستری بود و از درد ناله می کرد ...با مسیح  وقتی  از روزای سخت زندان می گفت...با بهزاد نبوی عزیزم...با امین شیرزاد و خانواده چشم انتظارش...با تک تکشون همدرد بودم... اما امروز یه جور دیگه درکشون کردم... درست از لحظه ای که دوستم بهم گفت کتکش زدن و تمام تنش درد می کنه و از درد خوابش نمیبره... تا همین الآن که دارم می نویسم و آروم اشک می ریزم... چه قدر سخت تر از اونیه که فکرشو بکنی...خیلی سخت تر

واااااااااااااااااای خدای من چه دور نشستی و فقط تماشا می کنی...چه دور...دست ما که به اون بالاها نمیرسه که شما نشستی...یکمی بیا پایین تر...ببین این بنده های سراپا تقصیرت چی میگن آخه...

/ 1 نظر / 3 بازدید
فری

الهی من فدای اون چشای ناز تو...گریه نکن عزیزکم...همه چی رو می بینه...دست خدا با جماعته..."غصه نخور دیوونه کی دیده که شب بمونه؟؟" چطوره الآن حالش؟؟؟بهتره؟