میم درباره ی دوست داشتن ازم می پرسد. به وجودش شک دارد. فکر می کند که ممکن است چیز غریبی باشد اینکه یک مرد این همه دوستش دارد. من نمی دانم ته فکرش از مردها چه ساخته است یا مردها ذهن او را چطور ساخته اند  که اینکه یک مرد واقعن و حقیقتن، از روی بی نیازی و تنها مهر، مهر مطلق و خالص و خاشع، کسی را دوست بدارد غریب است برایش.

مخاطب من که زن ای! تو داری با میم همذات پنداری می کنی؟ من شرطهای زیادی گذاشته ام برای دوست داشتن حقیقی و واقعی؟ اگر این طور باشد و شرطهای من صورت مسئله را طوری عوض کنند که بدیهی به نظر برسد که چنین مردی بعید است وجود داشته باشد، باید بدانید که منظور میم اینقدر ها هم سخت نیست. شاید این منظور من است که در همه فکرهام حل می شود. میم همین دوست داشتن های ساده و صمیمی را هم از سوی یک مرد غریب می داند.

برایش دارم از مدل های مختلف محبت کردن می گویم. اینکه گاهی محبت هایی که در توو در تووی هزار پستو خود را قایم می کنند و آخر سرک می کشند بیرون و بهت می گویند سلام، از بوسه ای گرم خواستنی ترند. نگاهش عوض می شود و می فهمم چیزی در ذهنش به هم ریخته است یا در هم پیچیده است. حرف هامان به درازا نمی کشد اما من بیشتر از این اش را دوست ندارم بنویسم.

درگیر همان فکرهای همیشگی ام که تووشان حل شده ام.

/ 0 نظر / 9 بازدید