به چشم های به خون شسته ام قدم بگذار

هیچ ام امیدِ نامه نوشتن نمانده است

دلتنگک و غریب

با تو به جز نگاه عمیقی درون شب

هیچ خاطره ای هم نمانده است

می خواستم بنویسم از آنچه بود

دیدم همه تویی

می خواستم بنویسم از آنچه توست

دیدم ندیده امت آنچنان که کلامت ورد زبانم شده باشد

می خواهم این دم آخر

که من تو ام و تو خود،منی

با بوسه های نابی از جنس آن روزها

محبوبِ دیریافته ی زود رفته ی خود را

بر بال شاپرک مغبون و خسته ام

بالا برم

اوج دهم

دیدی عزیزکم

پرم شکست

نه دلم را تاب عشقت بود

نه پرم را توان پرواز دادنت

 

 ٢۶/١٢/١٣٨٨

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید