آسان نیست نوشتن این ها

با دوستانم قرار ملاقات می گذارم و نمی روم. نه اینکه از اول نخواهم که بروم؛ نه! اولش فکر می کنم که چقدر دلم براشان تنگ شده. چقدر تشنه ی دیدارشان هستم اما دم رفتن، نمی دانم، باور کن نمی دانم چه می شود که حال بدی بهم دست می دهد. دلم می خواهد تا آخر دنیا بنشینم کنج همین اتاقک ام که از تمام دنیا بیشتر از هرچیز به‌م آرامش می دهد؛خلوتش، سکوتش، دیوارهاش که به کتاب مزین شان کرده ام.

فکر می کنم که می توانم و نیاز دارم که مدتی را، آنقدر که خوب شوم و آرامش از دست رفته ام را بازیابم، جایی باشم که هیچ آشنایی نبینم. به غریبه ها هم می شود راحت سلام نکرد، می شود سرت را بگردانی آنطرف و نگاهشان هم نکنی و انتظار ندارند براشان چای بریزی. انتظار ندارند شعرهات را باهاشان سهیم شوی و دردهات را.  لازم نیست بهشان دروغ بگویی تا بتوانی ازشان فاصله بگیری. رهایت می کنند و من چقدر دلم رهایی می خواهد. دلم می خواهد بروم برای یک جای دور بلیط قطار بگیرم. رقت و برگشت نباشد چون نمی دانم تا کی دوست دارم دور باشم از این آدم ها. گاهی نفسم را که درون سینه می برم خیال می کنم که دیگر نمی تواند بیرون بیاید. تنگ است، نفسم، جانم، دنیام، زندگیم.

/ 1 نظر / 9 بازدید
سین

:(