کویرم که باشه یه آسمون داره که دلتو به ستاره هاش خوش کنی، نه؟

کِی بود درست یادم نیست. شاید پارسال بهار، شاید تابستان، شاید هم نه. شب مثل همیشه دیروقت خوابیدم و خوب بودم. هنوز خوابم عمیق نشده بود یا شده بود و درد پرانده بودش که احساس کردم یک لشکر سوار جنگی دارند تووی دلم به تاخت می روند. فکر کردم لابد از دوچرخه سواری عصر با تن عرق کرده است و این درد از نسیمی ست که به من بهش ذوق کردم و هواش را تووی ریه هام کشیدم که حالا افتاده به جان پهلوهام. آخرش هم نفهمیدم اینطور بود یا نه. هی این دست و آن دست غلتیدم و دیدم نه خیر، فایده ندارد. باید تا آشپزخانه بروم و تووی تاریکی از این عرقیات مامان بخورم که خوابم ببرد شاید. خانه قبلی بودیم. از اتاقم تا آشپرخانه 10 تا قدم بلند بود. دو سه تاش را برداشتم و دیدم آدم همیشگی نیستم و باید قدم هام را کوچکتر کنم. یک قدم دیگر که برداشتم فهمیدم اصلن آدم نیستم. ناله می کردم و آنقدر جان نداشتم که مطمئن بودم هیچکس صدام را نمی شنود. ناله هام هی ضعیف تر می شد و احساس می کردم جان‌ام دارد از تووی صدایم بیرون می رود و دیگر هم برنمی گردد. آخر نمی دانم بعد از چقدر که بی جان افتاده بودم مامان به دادم رسیده بود و خوبم کرده بود.

الان، چنین حسی دارم. تمام وجودم درد می کند و صدام در نمی آید و این نیست که کسی نباشد به دادم برسد اما صدام به هیچ جا و هیچ کس نمی رسد.

/ 1 نظر / 10 بازدید
سین

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من - آنچه البته به جایی نرسد فریاد است