پنج

صبای دوشنبه اصلا یه چیز دیگه ست...دنیاش فرق داره به تمامی با دنیای قبلش و بعدش...من این ساختمون قدیمی و دربداغونو با همه آدمای قدیمیش...با همه صندلی های زوار در ر فته ش دوست دارم...و چقدر باید آدم خوشبخت باشه که یه روز تو هفته بیاد اینجا کنار دوستای دلخواهش بشینه کارای قشنگ سمانه و حسام و محمد رو ببینه و از آقای کزازی درس یزرگ بودن بگیره و روزایی هم که دلش گرفته چند دقیقه ای مهمون مهربونی استاد واشقانی باشه...

ممنونم خدای یکی یدونه خوب خودمقلب

/ 2 نظر / 3 بازدید
نانی آزاد

ای مسافر ای جدانا شدنی گامت را آرامتر بردار از برم آرامتر بگذر تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم آه که نمی دانی سفرت روح مرا به دونیم می کند و شگفتا که زیستن با نیمی از روح ، تن را می فرساید بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را مسافر من آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو مگذار یکباره از پا درافتم فراق صاعقه وار را بر نمی تابم جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز آرام تر بگذر تو هرگز مشایعت کننده نبودی تا بدانی وداع چه صعب است وداع توفان می آفریند اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را که میبینی آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری من چه کنم تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است ای پرنده دست خدا به همراهت اما نمی دانی که به تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست از خود تهی شده ام نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید !؟ ...

فاطمه اکبری

خصوصی میذارید من چطوری جواب بدم؟؟؟!! مرسی سپید جان!آی پی شما دریافت شد!!! راستی اسم استادم موسویه کزازی از بچه های قدیمیه اونجاس و بسیار انسان متشخص و قابل احترامی می باشد. سمانه جان عزیز دل! یادم نرفته بود نازگلم منتظر جواب یکی از دوستام بودم که تا حالا هنوز بهم اطلاع نداده...گمونم باید بیای پیش خودم...بقیه رو هم بی خیال [چشمک]از این هفته هر روز چشم براهتم که بیای پس زود بیا!