گفتا تو از کجایی کآشفته می نمایی؟

من فکر می کنم آدم‌ها، همه‌ی آدم‌ها، از یک دوره ای به بعد جای آشناها و غریبه های زندگی شان عوض می‌شود. آدم‌هایی که یک موقعی آشنا بوده اند غریب می‌شوند و غریبه‌ها آشنا. عجیب هم نیست. گمانم همه مان تجربه اش کرده ایم؛ لااقل یک بار. چیزی که عجیب است آشنایی آدم‌هایی ست که وقتی خصوصیات‌شان را می چینی کنار هم احساس می‌کنی حداکثر می‌توانند دوست دورت باشند اما می‌شوند از نزدیک ترین آدم‌های زندگی ات. حسی که دارم ازش حرف می زنم همان چیزی ست که شریعتی در کویر نوشته هاش بهش می گوید حس آشنایی. همان چیزی که در وصفش می گوید:" دریغم آمد که آن را عشق بنامم که شاعران آلوده اش کرده اند. خواستم ارادت بخوانم، ملاها به حماقتش کشانده اند. گفتم بهترین کلمه خویشاوندی ست؛ خویشاوندی دو روح، دو بیگانه: با لطافت زیبایی که در این کلمه است: "خویش" و "وند"! ترسیدم نفهمند. به هر حال می گویم دوست داشتن و مقصودم عشق و ارادت و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است."

از آشنایی می گفتم. من فکر می کنم آشنایی بهترین توصیف برای چنین حسی ست. آدم هایی که از دور و از خیلی دور، آشنایی شان تمام روحت را درگیر می کند. این موقع ها فکر می کنم که حتمن پیش از این دنیا باید دنیایی بوده باشد که در آن این روح های آشنا سال های سال در سایه ی هم زیسته باشند. حس زیبای غم انگیزی ست. غم اش برای  تمام داشته هایی ست که ازت می گیرد و زیبایی ش... برای تمام آن چیزهای کوچکی ست که به‌ات می دهد و درست به اندازه ی کوچکی خودش کوچک‌ات می کند. کودک‌ات می کند. آن قدر که بتوانی دوست داشتن بی دلیل را بپذیری و بهانه های دل‌ات را جرم حساب نکنی و دل ات را که به اندازه ی دل یک کودک شکستنی شده، به رنج تعقل نیاندازی.

/ 0 نظر / 8 بازدید