آی آدم ها

خیلی سال پیش بود،نمیدانم ده سال یا شاید هم بیشتر...جلوی اداره زندان شهرم مردی را به دار آویختند.یادم نیست جرمش چه بود و که بود اینقدر یادم هست که چند روزی قبلش بلوایی میان مردم بود که همدیگر را دعوت می کردند به تماشا...هیچوقت نخواستم که بروم ببینم چه خبر است و مردم چه را می خواهند تماشا کنند و هنوز در ذهنم مرور می کنم این خاطره های زشت،نه،قبیح را...و از خودم می پرسم این آدم ها بالاخره  کی می خواهند انسان شوند؟؟؟

از غم یک مرد در زنچیر،حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست*

...

*:فریدون مشیری

...

پی نوشت:مربوط

/ 1 نظر / 3 بازدید