پیچ در پیچ در پیچ

وقتی واژه ها ضعیف تر از آنی می شوند که باید

یا نمی دانم...

شاید وقایع بزرگتر از آنی می شوند که باید

به هر حال...

هر چه هست

نمی توان گفت

نمی توان شنید

تنها می توان دید که جا خوش کرده اند گوشه های ذهنت

گوشه های قلبت

و دارند پیچ می خورند

و کم کم همه ستونهای قلبت را می پوشانند

ستونهایی که مدتهاست زنگاری شده اند

زنگارهای قلبت را می پوشانند

قلبت تازه نمی شود

زنده نمی شود

فقط راه های نفسش بسته می شود

گُر می گیرد

کم کمک دارد می میرد

بیچاره دلت...

صدایش به هیچ جا نمیرسد

کم کمک دارد غرق می شود

غرقِ حرفهایی که "هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند"

و تو...

بیچاره تو که می بینی اش

می خواهی اش

می فهمی اش

و فقط تویی که می بینی اش

می خواهی اش

می فهمی اش...

/ 0 نظر / 8 بازدید