دشت

در این پهن دشت ِ بی نشان

هوسم

آغوش تو بود

و رهایی میان دستانت

که تو آغوش واکنی

من پر

که تو دویدن آغاز کنی

من رسیدن

 تو بچرخی

من بِغلتم؛

         از آغوش تو تا دشت

         از دشتِ تو تا آغوش دشت

بگذار دشت ها در ما بگردند

بگذار خیالهای کوچکمان

تا ابد همین قدر کودک بمانند و ساده که دشت...

7فروردین 1389

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
سارا

ممنون فاطمه من دیدم تو ریدر شیر کردی باور نکردم تو گفته باشی از تصویر سازیش خوشم اومد میشد که لذت ببری ممنون اما کاش بگذار ها رو نمی گفتی، آدمو نا امید می کنه، انتظار متوقع بودن نداشتم که حالا با بگذار گفتنش چیزی بخواد، که همینی که الان داره براش بمونه باید طرف ایمان داشته باشه وقتی اولش میگه " هوس"