راست می گوید نوروزی؛ شعر آدم را پیر می کند. هی می خواهم یک جور دیگری بگویمش اما نوروزی انصافن عالی گفته. شعر آدم را پیر می کند. همین!

نوشته ی اش یکی از شب های بهار پارسال را یادم آورد. از عصر تا شب را موسیقی زنده شنیده بودیم و بعدش زدیم به دل شب. پیاده راه افتادیم و حرفهامان مثل همیشه کشید به شعر. جمید شروع کرد. یادم هست. سراپا شوق شده بودم وقتی دیدم یکی از شعرهام را از بر کرده و دارد با آن صدای خوبش می خواند. درباره اش حرف زدیم. پیمان نمی دانست من شعر می نویسم و حالا که فهمیده بود اصرار می کرد که برایش بخوانم و من هرچه می گفتم که شعرهام یادم نمی ماند قبول نمی کرد. یکهو تووی یک خیابان خلوت با درخت هایی از دو سو آویخته و شاخه ها بر پیشانی خیابان ریخته، شعر هام راه گرفتند روی زبانم. تمام طول خیابان را برای سکوت خیابان شعر سرودم. حمید جمله هام را یکی یکی تکرار می کرد و بهناز دست ام را گرم گرفته بود. آخرش آواز خواندیم. من ساری گلین را و حمید، بنفشه های فرهاد را. 

یاد شب های خوب زندگی ام به خیر.

/ 0 نظر / 6 بازدید