تب

تب دارند چشم های من و دست های تو

خیال می کنم

نه

حس می کنم

سرمای درونم حبس شده ست

ره به هیچ کجا نمی برد

نه

باور کن

همیشه هم تب داشتن بد نیست

همیشه هم محبوس بودن بد نیست

باور کن هر حبسی هم اسارت نیست

باورم کن

قسم به پاکی اقاقیای وحشی

و به نگاه  کودکان بیمار

هر خیالی محال نیست

تب خیال توست که این روزها محبوسم کرده

و من

باور کن

عزیز دلبندم

از همیشه آزادترم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
فرشته ی خط خطی

زندگی قافیه ی شعر من است شعر من وصف زیبایی توست از ازل شاید این سرنوشت من بود مینویسم به امیدی که بخوانی ورنه آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود حمید مصدق سلام وب زیبایی دارید خوشحال میشم به منم سر بزنید [لبخند]

فاطمه ای که من میشناسم کامنت یه دوست دل شکسته رو پاک نمیکنه...درست میگم مهربون؟