کودکانه ها(1)

کوچکترین آواز را در چشمان تو یافته ام

آنگاه که که بی تابِ پریدن بودی

و نگاهت همچون کودکی معصوم

درون رؤیای کوچکی بالا و پایین می پرید

خواستم راه بیفتم

تا مرز رویاهای تو را بدوم؛

                         با شوق

در خیالت

دیدم که با کفشهایی بر دست

و پاهایی تاول زده

آن سوی رؤیاهایت

و خیال هایم

ما بودیم

که بی خیالِ دوری و دیری

فرسنگ ها راه ناهموار را پیموده بودیم

بی خیالِ نرسیدن

در رفتن شعفی بود که در هیچ رسیدنی احساسش نکرده بودیم.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید