دوست

چنبره زده روی چشمانم اشکی با بغضی همراه...

من

کشورم را

من 

وطنم را

من

ایرانم را

من

تمدنم را

من

دینم را

من

خدایم را

دوست دارم.

من اما

زندان های ایرانم را

من اما

حاکمان وطنم را

من اما

وارثان تمدنم را

من اما

مدعیان دینم را

من اما

خدا نشناسانِ خدا بر زبان را

دوست ندارم.

 

..............

 

وصف حال منه این شعر انگار این روزا:

"از تهی سرشار،جویبار لحظه ها جاریست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب

وندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست دارم

مرگ را دشمن

وای اما  با که باید گفت این:

من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری"*

...

* م.اخوان ثالث

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
صبا

[ناراحت]زیبا بود

سپیده

"من اما خدا نشناسانِ خدا بر زبان را دوست ندارم."