عابر خسته ای هستم

داشتم قدم می زدم. تک. تنها. به قیژ قیژ ماشین ها گوش می دادم و به بوی نم باران فکر می کردم. باور کن! چند لحظه ای تمام فکرم بوی نم باران بود. بعد تمام شد. یکهو همه اش تمام شد و دوباره سرم شد انبوهی از فکرهای سیاه و سفید. خاکستری نیستند. مطلقن سیاه و سفیدند. پاهام نای رفتن نداشتند. ایستادم که تاکسی سوار شوم. پیاده راه رفتن همیشه هم جالب نیست. گاهی فقط پادرد دچار آدم می کند.

کیفم را از روی شانه هام درآوردم و گذاشتم روی پاهام. هرچه به در نزدیک تر شدم دیدم باز هم دارد از بوی تن پسر کناری حالم بد می شود. بهش گفتم می شود جمع تر بنشینی؟ دوست دخترش یا نامزدش یا نمی دانم کی بهش گفت بیا اینور تر. بهش برخورده بود. هی غرغر کرد. جوابش را ندادم. حالم داشت به هم می خورد. گفتم آقا هر جا امکانش هست پیاده می شوم. گفت شما که گفتی انقلاب؟ گفتم پیاده می شوم آقا! و کرایه ی کل مسیر را بهش دادم که دیگر صداش را پشت سرم نشنوم.

پیاده راه افتادم. بعد حس کردم نمی توانم راه بروم. انگار که بخواهم فلج شوم. چند تا گل نرگس خریدم. بوشان کردم. بعد حس کردم حوصله ی بوشان را ندارم. انداختمشان تووی سطل زباله ی سر کوچه.

صبح با مسئول پروژه ی آزمایشگاه صحبت کردم و بهش قول همکاری دادم. حالا ایمیلش رسیده که چه روزهایی و چه ساعت هایی باید بروم آزمایشگاه. من؟ مطمئنن پشیمانم از اینکه قبول کرده ام. از ساعت و ددلاین و اجبار بدم می آید. از اینکه مجبور باشم کنار کسی باشم که دوستش ندارم بدم می آید و ضعیف می شوم. آنقدر ضعیف می شوم که یکهو حس می کنم نمی توانم روی پاهام بایستم و دست هام ضعف می روند.

/ 0 نظر / 12 بازدید