از نفرت‌های آهسته

این‌که آدم چیزهایی را که بهش مربوط اند دوست نداشته باشد کمی آزاردهنده ست. مثلن وسایل اتاقش را، لباسهاش را، آدم های دور و برش را، شهرش را، کشورش را. اینکه ازشان متنفر باشد خب درجه ی آزاردهنده بودنش را می برد بالاتر. مثلن یک موقعی می بینی که تیم فوتبال کشورت دارد مقابل یک تیم عربی که از فوتبالشان حالت به هم می خورد بازی می کند و تو اصلن حتا به ذهنت هم نرسیده  که چه خوب است اگر تیم ما ببرد. یا نه، خیلی شدیدتر؛ اصلن این تیم ما در ذهنت شکل نمی گیرد. آنقدر با کشورت غریبه ای که نه حس تعلق بهش داری و نه آن را از خودت می دانی. فکر می کنی که اگر یک روز از اینجا بروی و آدمهایی که برات مهم اند دیگر آنجا نباشند و برای آنجا اتفاق بدی بیافتد عکس العملت با وقتی که در هاییتی زلزله آمد چه فرقی خواهد داشت و شانه هات را می ندازی بالا که خب مگر باید فرقی داشته باشد؟ نمی دانم باید از یک جا چقدر دلزده شده باشی و آدمهاش و زندگی توویش چقدر آزارت داده باشد که بفهمی من چه می گویم. 

اینها را دوست ندارم بگویم اما هست. اینکه دوست داشتم جایی زندگی می کردم که به تعلق بهش افتخار می کردم.

...

/ 3 نظر / 30 بازدید
سپیده

می‌فهمم‌ات

سین

پرنده هم که باشی روزی آسمان را تمام می کنی. رود هم که باشی روزی زمین را پس لااقل با همین کلمات معمولی به فکر فردا باش که ماه با لبخند تو جوانه می زند و شعر اگر نباشد کودکا ن همیشه در سکوتی عمیق زاده می شوند.