درباره نویسنده
فاطمه اکبری
نه در پی گمشده ای هستم که ندانم کجاست ونه به امید رسیدن به اویی که می دانم کجاست...برآنم که هرآنچه خواهم باید ساخت...می خواهم سازنده توانایی باشم به جای جوینده و پوینده بودن .... نقاشی بالای صفحه از آثار ونگوگ می باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فاطمه اکبری
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/٢/٢٦
  • تابیده ام در هم، بر خود
  • گفتا تو از کجایی کآشفته می نمایی؟
  • از نفرت‌های آهسته
  • آسان نیست نوشتن این ها
  • کویرم که باشه یه آسمون داره که دلتو به ستاره هاش خوش کنی، نه؟
  • ۱۳٩۱/۱/٢٠
  • بیچاره ماهی های تووی دلم
  • عابر خسته ای هستم
  • تازه
  • سه‌گانه
  • نیامده
  • از این زمینک بزرگ سهم من زیستن کنار مردمی نه چنان دلخواه است!
  • اجباری به نام اسم
  • ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
  • رفتنت
  • از این به بعد از اینجا بخونیدم لطفا
  • شب
  • پ
  • مامان
  • نگاه
  • من و کوله پشتی ام
  • بهار 23
  • ۱۳۸٩/٢/۳
  • تکیه گاه
  • آستانه
  • ترس
  • خالی
  • شاید روزی
  • ۱۳۸٩/۱/۱٦
کلمات کلیدی مطالب
  • گویه های درونی (۱٢٩)
  • از بد روزگار (٤٤)
  • گویه ها (٤۳)
  • نقل از منبع (۱۸)
  • دلنوازان نازنازان (۱۱)
  • آغازی بر یک پایان دل انگیز (٧)
  • طنز (٥)
  • کودکانه ها (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • آبان ۸٧
کدهای اضافی کاربر



میرحسین موسوی
گاه و بی گاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی------خون بایدت خورد در گاه و بی گاه
 
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/٢/٢٦

میم درباره ی دوست داشتن ازم می پرسد. به وجودش شک دارد. فکر می کند که ممکن است چیز غریبی باشد اینکه یک مرد این همه دوستش دارد. من نمی دانم ته فکرش از مردها چه ساخته است یا مردها ذهن او را چطور ساخته اند  که اینکه یک مرد واقعن و حقیقتن، از روی بی نیازی و تنها مهر، مهر مطلق و خالص و خاشع، کسی را دوست بدارد غریب است برایش.

مخاطب من که زن ای! تو داری با میم همذات پنداری می کنی؟ من شرطهای زیادی گذاشته ام برای دوست داشتن حقیقی و واقعی؟ اگر این طور باشد و شرطهای من صورت مسئله را طوری عوض کنند که بدیهی به نظر برسد که چنین مردی بعید است وجود داشته باشد، باید بدانید که منظور میم اینقدر ها هم سخت نیست. شاید این منظور من است که در همه فکرهام حل می شود. میم همین دوست داشتن های ساده و صمیمی را هم از سوی یک مرد غریب می داند.

برایش دارم از مدل های مختلف محبت کردن می گویم. اینکه گاهی محبت هایی که در توو در تووی هزار پستو خود را قایم می کنند و آخر سرک می کشند بیرون و بهت می گویند سلام، از بوسه ای گرم خواستنی ترند. نگاهش عوض می شود و می فهمم چیزی در ذهنش به هم ریخته است یا در هم پیچیده است. حرف هامان به درازا نمی کشد اما من بیشتر از این اش را دوست ندارم بنویسم.

درگیر همان فکرهای همیشگی ام که تووشان حل شده ام.

نظرات ()



تابیده ام در هم، بر خود
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/٢/۱٠

رسیده ام به بی‌خیالی، به خودش نه. به تصمیم اش. به این که باید بی‌خیال بود. به این که یا باید گذاشت و دور شد و دور شد و دور شد و ندانست که آن دورترها هم آیا آرامشی هست و یا این که بی‌خیال شد. مسخره ست؟ بعد از این همه که به قول خودت جنگیده‌ای و به قول بقیه دست و پا زده‌ای، بی‌خیال شدن یعنی تسلیم؟ من قبول ندارم. بی‌خیال شدن می‌تواند یک معنی ش خسته شدن باشد، یا به آخر رسیدن. اما من فکر می‌کنم م‌ تواند رسیدن به جایی باشد که به نظرت می‌رسد از آنجا جلوتر رفتن در همان جهت اشتباه است و باید مدتی همان‌جا ایستاد و به هیچ چیز هم فکر نکرد و زندگی کرد. تا این که چه شود؟  به اینجا که رسیدی باید به این هم فکر نکنی. مگر چه اشکالی دارد که آدم بی‌خیال زندگی کند؟ مگر از این همه خیال چه نصیب آدم می شود که نشود مدتی را بی‌خیال زندگی کرد؟ ژست‌های روشن‌فکری حال‌ام را به هم می‌زند. چرا انسان نباید حق داشته باشد که به هیچ چیز فکر نکند؟ و چرا آدم باید مسئول داشته‌هایی باشد که تقاضای داشتن هیچ‌کدام را نکرده است؟

چرا آدم حق ندارد که خسته باشد و دلش بخواهد که خستگی‌ش را بگذارد کنار در و خودش را بردارد و برود برای خودش چای بریزد و شعرهای بی معنی بی سر و ته ببافد، مثلن یکی‌ش این:

گهواره را تاب بده

دلم تاب تاب تاب

می خواهد.

 

 

نظرات ()



گفتا تو از کجایی کآشفته می نمایی؟
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/٢/۳

من فکر می کنم آدم‌ها، همه‌ی آدم‌ها، از یک دوره ای به بعد جای آشناها و غریبه های زندگی شان عوض می‌شود. آدم‌هایی که یک موقعی آشنا بوده اند غریب می‌شوند و غریبه‌ها آشنا. عجیب هم نیست. گمانم همه مان تجربه اش کرده ایم؛ لااقل یک بار. چیزی که عجیب است آشنایی آدم‌هایی ست که وقتی خصوصیات‌شان را می چینی کنار هم احساس می‌کنی حداکثر می‌توانند دوست دورت باشند اما می‌شوند از نزدیک ترین آدم‌های زندگی ات. حسی که دارم ازش حرف می زنم همان چیزی ست که شریعتی در کویر نوشته هاش بهش می گوید حس آشنایی. همان چیزی که در وصفش می گوید:" دریغم آمد که آن را عشق بنامم که شاعران آلوده اش کرده اند. خواستم ارادت بخوانم، ملاها به حماقتش کشانده اند. گفتم بهترین کلمه خویشاوندی ست؛ خویشاوندی دو روح، دو بیگانه: با لطافت زیبایی که در این کلمه است: "خویش" و "وند"! ترسیدم نفهمند. به هر حال می گویم دوست داشتن و مقصودم عشق و ارادت و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است."

از آشنایی می گفتم. من فکر می کنم آشنایی بهترین توصیف برای چنین حسی ست. آدم هایی که از دور و از خیلی دور، آشنایی شان تمام روحت را درگیر می کند. این موقع ها فکر می کنم که حتمن پیش از این دنیا باید دنیایی بوده باشد که در آن این روح های آشنا سال های سال در سایه ی هم زیسته باشند. حس زیبای غم انگیزی ست. غم اش برای  تمام داشته هایی ست که ازت می گیرد و زیبایی ش... برای تمام آن چیزهای کوچکی ست که به‌ات می دهد و درست به اندازه ی کوچکی خودش کوچک‌ات می کند. کودک‌ات می کند. آن قدر که بتوانی دوست داشتن بی دلیل را بپذیری و بهانه های دل‌ات را جرم حساب نکنی و دل ات را که به اندازه ی دل یک کودک شکستنی شده، به رنج تعقل نیاندازی.

نظرات ()



از نفرت‌های آهسته
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/٢٩

این‌که آدم چیزهایی را که بهش مربوط اند دوست نداشته باشد کمی آزاردهنده ست. مثلن وسایل اتاقش را، لباسهاش را، آدم های دور و برش را، شهرش را، کشورش را. اینکه ازشان متنفر باشد خب درجه ی آزاردهنده بودنش را می برد بالاتر. مثلن یک موقعی می بینی که تیم فوتبال کشورت دارد مقابل یک تیم عربی که از فوتبالشان حالت به هم می خورد بازی می کند و تو اصلن حتا به ذهنت هم نرسیده  که چه خوب است اگر تیم ما ببرد. یا نه، خیلی شدیدتر؛ اصلن این تیم ما در ذهنت شکل نمی گیرد. آنقدر با کشورت غریبه ای که نه حس تعلق بهش داری و نه آن را از خودت می دانی. فکر می کنی که اگر یک روز از اینجا بروی و آدمهایی که برات مهم اند دیگر آنجا نباشند و برای آنجا اتفاق بدی بیافتد عکس العملت با وقتی که در هاییتی زلزله آمد چه فرقی خواهد داشت و شانه هات را می ندازی بالا که خب مگر باید فرقی داشته باشد؟ نمی دانم باید از یک جا چقدر دلزده شده باشی و آدمهاش و زندگی توویش چقدر آزارت داده باشد که بفهمی من چه می گویم. 

اینها را دوست ندارم بگویم اما هست. اینکه دوست داشتم جایی زندگی می کردم که به تعلق بهش افتخار می کردم.

...

نظرات ()



آسان نیست نوشتن این ها
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/٢٦

با دوستانم قرار ملاقات می گذارم و نمی روم. نه اینکه از اول نخواهم که بروم؛ نه! اولش فکر می کنم که چقدر دلم براشان تنگ شده. چقدر تشنه ی دیدارشان هستم اما دم رفتن، نمی دانم، باور کن نمی دانم چه می شود که حال بدی بهم دست می دهد. دلم می خواهد تا آخر دنیا بنشینم کنج همین اتاقک ام که از تمام دنیا بیشتر از هرچیز به‌م آرامش می دهد؛خلوتش، سکوتش، دیوارهاش که به کتاب مزین شان کرده ام.

فکر می کنم که می توانم و نیاز دارم که مدتی را، آنقدر که خوب شوم و آرامش از دست رفته ام را بازیابم، جایی باشم که هیچ آشنایی نبینم. به غریبه ها هم می شود راحت سلام نکرد، می شود سرت را بگردانی آنطرف و نگاهشان هم نکنی و انتظار ندارند براشان چای بریزی. انتظار ندارند شعرهات را باهاشان سهیم شوی و دردهات را.  لازم نیست بهشان دروغ بگویی تا بتوانی ازشان فاصله بگیری. رهایت می کنند و من چقدر دلم رهایی می خواهد. دلم می خواهد بروم برای یک جای دور بلیط قطار بگیرم. رقت و برگشت نباشد چون نمی دانم تا کی دوست دارم دور باشم از این آدم ها. گاهی نفسم را که درون سینه می برم خیال می کنم که دیگر نمی تواند بیرون بیاید. تنگ است، نفسم، جانم، دنیام، زندگیم.

نظرات ()



کویرم که باشه یه آسمون داره که دلتو به ستاره هاش خوش کنی، نه؟
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/٢۳

کِی بود درست یادم نیست. شاید پارسال بهار، شاید تابستان، شاید هم نه. شب مثل همیشه دیروقت خوابیدم و خوب بودم. هنوز خوابم عمیق نشده بود یا شده بود و درد پرانده بودش که احساس کردم یک لشکر سوار جنگی دارند تووی دلم به تاخت می روند. فکر کردم لابد از دوچرخه سواری عصر با تن عرق کرده است و این درد از نسیمی ست که به من بهش ذوق کردم و هواش را تووی ریه هام کشیدم که حالا افتاده به جان پهلوهام. آخرش هم نفهمیدم اینطور بود یا نه. هی این دست و آن دست غلتیدم و دیدم نه خیر، فایده ندارد. باید تا آشپزخانه بروم و تووی تاریکی از این عرقیات مامان بخورم که خوابم ببرد شاید. خانه قبلی بودیم. از اتاقم تا آشپرخانه 10 تا قدم بلند بود. دو سه تاش را برداشتم و دیدم آدم همیشگی نیستم و باید قدم هام را کوچکتر کنم. یک قدم دیگر که برداشتم فهمیدم اصلن آدم نیستم. ناله می کردم و آنقدر جان نداشتم که مطمئن بودم هیچکس صدام را نمی شنود. ناله هام هی ضعیف تر می شد و احساس می کردم جان‌ام دارد از تووی صدایم بیرون می رود و دیگر هم برنمی گردد. آخر نمی دانم بعد از چقدر که بی جان افتاده بودم مامان به دادم رسیده بود و خوبم کرده بود.

الان، چنین حسی دارم. تمام وجودم درد می کند و صدام در نمی آید و این نیست که کسی نباشد به دادم برسد اما صدام به هیچ جا و هیچ کس نمی رسد.

نظرات ()



 
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/٢٠

راست می گوید نوروزی؛ شعر آدم را پیر می کند. هی می خواهم یک جور دیگری بگویمش اما نوروزی انصافن عالی گفته. شعر آدم را پیر می کند. همین!

نوشته ی اش یکی از شب های بهار پارسال را یادم آورد. از عصر تا شب را موسیقی زنده شنیده بودیم و بعدش زدیم به دل شب. پیاده راه افتادیم و حرفهامان مثل همیشه کشید به شعر. جمید شروع کرد. یادم هست. سراپا شوق شده بودم وقتی دیدم یکی از شعرهام را از بر کرده و دارد با آن صدای خوبش می خواند. درباره اش حرف زدیم. پیمان نمی دانست من شعر می نویسم و حالا که فهمیده بود اصرار می کرد که برایش بخوانم و من هرچه می گفتم که شعرهام یادم نمی ماند قبول نمی کرد. یکهو تووی یک خیابان خلوت با درخت هایی از دو سو آویخته و شاخه ها بر پیشانی خیابان ریخته، شعر هام راه گرفتند روی زبانم. تمام طول خیابان را برای سکوت خیابان شعر سرودم. حمید جمله هام را یکی یکی تکرار می کرد و بهناز دست ام را گرم گرفته بود. آخرش آواز خواندیم. من ساری گلین را و حمید، بنفشه های فرهاد را. 

یاد شب های خوب زندگی ام به خیر.

نظرات ()



بیچاره ماهی های تووی دلم
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/۱۸

وقت هایی که بی حوصله ام، وقت هایی که خسته ام و می دانم حرفهام تلخ تر از همیشه می شوند، تو می توانی آرام ام کنی.

وقت هایی که تو بی حوصله ای برعکس؛ اما وقت هایی که هر دو بی حوصله ایم... دلم می خواهد یاد بگیرم آن وقت ها چطور آرامت کنم. یاد گرفتنی ست؟ من گمانم بله. صبر داشتن یادگرفتنی ست. اینکه غم دیگری را بر غم خود ارجح بدانی یادگرفتنی ست. اصلن می خواهم بگویم اخلاق یادگرفتنی ست و اینکه آدم بر خودش و عصبانیتش تسلط داشته باشد یکی از مهمترین ستون های اخلاق است. در شرایط روحی خوب همه مهربان اند. همه آرام حرف می زنند و همه خوب اند. درجه اش البته فرق می کند. در عصبانیت اما هنر می خواهد که آرام باشی. که سکوت کنی. که چشم هات را روی هم بگذاری. به گمانم فراتر از این نمی شود خواست. که مثلن در عصبانیت کسی بتواند ببخشد. کسی بتواند مشکلی را حل کند. همین که اینقدر درک کنی که باید سکوت کنی خودش مشکل را حل می کند.

دارم فکر می کنم به تابستان امسال؛ شاید بخواهم یک ساز یاد بگیرم. مثلن سه تار که زود یادش بگیرم و بتوانم ساری گلین را بزنم. شاید هم نقاشی. جایی خوانده بودم حرکات رفت و برگشتی اعصاب را آرام می کند. مثلن تاب خوردن؛همینطور که نشسته ای پاهات را تاب می‌دهی. یا مثلن به یک موسیقی خوب که گوش می کنی سرت را آرام به چپ و راست حرکت می دهی. یا گهواره. مثال های بیشترش با شما؛ خسته ام.

احساس می کنم تووی یک دوره ی گذار به سر می برم. دارم از شخصیت قدیمی ام حرکت می کنم به سمت شخصیت اکنونی ام و هنوز شکل نگرفته ام. این است که سر در گم ام. گاهی سرم را برمیگردانم و پشت سرم را نگاه می کنم. چیز زیادی یادم نیست. هدر رفت زمان ام زیاد است. چون فکرهام صیقل نخورده اند. هی تووی سرم چرخ می زنند و آخر با مغز می خورند زمین و خب متلاشی می شوند. از نو سعی می کنم بسازم شان. دست هام جان ندارند و سرم انباشته از خرده های فکرهای قبلی ست.

نظرات ()



عابر خسته ای هستم
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/۱٥

داشتم قدم می زدم. تک. تنها. به قیژ قیژ ماشین ها گوش می دادم و به بوی نم باران فکر می کردم. باور کن! چند لحظه ای تمام فکرم بوی نم باران بود. بعد تمام شد. یکهو همه اش تمام شد و دوباره سرم شد انبوهی از فکرهای سیاه و سفید. خاکستری نیستند. مطلقن سیاه و سفیدند. پاهام نای رفتن نداشتند. ایستادم که تاکسی سوار شوم. پیاده راه رفتن همیشه هم جالب نیست. گاهی فقط پادرد دچار آدم می کند.

کیفم را از روی شانه هام درآوردم و گذاشتم روی پاهام. هرچه به در نزدیک تر شدم دیدم باز هم دارد از بوی تن پسر کناری حالم بد می شود. بهش گفتم می شود جمع تر بنشینی؟ دوست دخترش یا نامزدش یا نمی دانم کی بهش گفت بیا اینور تر. بهش برخورده بود. هی غرغر کرد. جوابش را ندادم. حالم داشت به هم می خورد. گفتم آقا هر جا امکانش هست پیاده می شوم. گفت شما که گفتی انقلاب؟ گفتم پیاده می شوم آقا! و کرایه ی کل مسیر را بهش دادم که دیگر صداش را پشت سرم نشنوم.

پیاده راه افتادم. بعد حس کردم نمی توانم راه بروم. انگار که بخواهم فلج شوم. چند تا گل نرگس خریدم. بوشان کردم. بعد حس کردم حوصله ی بوشان را ندارم. انداختمشان تووی سطل زباله ی سر کوچه.

صبح با مسئول پروژه ی آزمایشگاه صحبت کردم و بهش قول همکاری دادم. حالا ایمیلش رسیده که چه روزهایی و چه ساعت هایی باید بروم آزمایشگاه. من؟ مطمئنن پشیمانم از اینکه قبول کرده ام. از ساعت و ددلاین و اجبار بدم می آید. از اینکه مجبور باشم کنار کسی باشم که دوستش ندارم بدم می آید و ضعیف می شوم. آنقدر ضعیف می شوم که یکهو حس می کنم نمی توانم روی پاهام بایستم و دست هام ضعف می روند.

نظرات ()



تازه
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/۱۱

اینکه به تو زیاد فکر می کنم

اینکه نبودن‌ات برایم به مقدار زیادی دلتنگی می آورد

اینکه هوا را بدون تو نمی توانم درست تووی سینه بکشم

اینکه آسمان ام بدون تو پر از ستاره هایی ست که سو ندارند

اینکه سبز بی تو زرد است و با تو بهار

باید از این‌ها بترسم؟

نمی ترسم.

از اینکه تو حالا

تمام اینها را می دانی

 اما می ترسم.

 

11 فروردین 90

نظرات ()



سه‌گانه
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/۱۱
  1. شده یک چیزی بیشترین حجم افکارت را بگیرد و در عوض موقع حرف زدن ازش فرار کنی، موقع نوشتن به همه چیز بپردازی جز هم‌آن؟ هر فکری نمی تواند چنین خاصیتی داشته باشد. تنها افکار عزیز و دردانه اند که تازه بعضی شان آن هم ممکن است اینطوری شوند. من عادت دارم که همه حرفهام را با مثال تشریح می کنم اما این یکی را نمی توانم، آخر مثال‌هاش همه برایم دردانه اند!
  2. دارم به دوری فکر می کنم، به فاصله، به عادت؛ به عادتِ دوری، عادتِ ندیدن. به عذاب، به سختی؛ سختیِ نبودن، سختی خواستن و نتوانستن. به اینکه خواستن چه واژه ی غم انگیزی ست در عین زیبایی‌ش و چقدر می تواند آدم را تهی کند همچنان که می تواند آدم را سرشار کند. به بچگی هام فکر می کنم که چقدر خواستنی هام ساده بودند و برای داشتن شان چقدر تلاش می کردم و بعد داشتن شان چه لذتی بهم می داد و چقدر از لحظه ای که می خواستم تا لحظه ای که داشتم فاصله ی کمی بود و به الان... که خواستنی هام چه همه بزرگ شده اند و دست نیافتنی. به اینکه حالا بیشتر از اینکه به داشتن فکر کنم و به لذت داشتن بیاندیشم، از نداشتن و لحظه‌هایی که باید با خواستن و نداشتن سر کنم می‌ترسم.
  3. امروز سمیرا را دیدم. بهترین دوست سال های راهنمایی. از معدود آدم هایی ست که یکهو دلم هواشان را می کند. بی دلیل یادشان می افتم و دلم می خواهد بغلشان کنم در لحظه. بغل‌اش کردم. بوییدم. بوسیدم. قدر تمام لحظاتی که دلم خواسته بود در آغوشم باشد و ببوسم اش و نشده بود.
نظرات ()



نیامده
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/٩

خیلی ساده است. تووی حرف، خیلی خیلی ساده است.  به بعد فکر نکن! دم غنیمت است و جهان یک سر نمی‌ارزد دمی با غم به سر بردن و چه و چه- به جای چه و چه می‌خواستم بنویسم کوفت و زهر مار بعد فکر کردم ادب مرد به ز دولت اوست و بعد دلم خیلی زیاد تنگ شد برای یک آدم نازنین و دلم خواست که ببینم اش، از نزدیک :(-

داشتم می‌گفتم، در لحظه زندگی کردن خیلی خوب است اما نشدنی ست. لااقل برای من که این‌طور است. دلم می‌خواست می‌توانستم یک روز را بدون اینکه به فردا فکر کنم یا لااقل فردا هم نه، بدون اینکه به سال دیگر فکر کنم، سر کنم ببینم چه شکلی ست. مثلن خیلی دوست دارم وقتی رفته‌ام جاهای دوست داشتنی با آدم های دوست داشتنی، فقط به همان جا و همان آدم‌ها فکر کنم بی هیچ اضافه و کمی. گذشته از این می‌شود که از حال لذت هم نبرد. آخر همه ی حال ها هم که لذت بردنی نیستند، بعضی شان خودشان خنثا اند و هیچ حس خوبی تووشان نیست ولی باز شناور شدن تووی حال بهتر از خیال آینده است؛ اگرچه آینده‌ی شیرینی باشد. دارم فکر می‌کنم که اگر به جای آینده می گفتیم نیامده شاید بهتر بود. این آینده-آی+نده: در حال آمدن- همه اش استرس آمدن را با خودش منتقل می کند اما نیامده خودش می گوید من که هنوز نیامده‌ام، به چه فکر می‌کنی؟

نوشته ام ناقص است، می‌دانم. شبیه خودم که این روزها ناتمام ام. خودم، فکرم، جمله هام.

...

نظرات ()



از این زمینک بزرگ سهم من زیستن کنار مردمی نه چنان دلخواه است!
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩۱/۱/٧

نمی دانم باید بگویم از کِی، ولی مدت هاست که دیگر حوصله ی بحث کردن با آدم ها، با اکثر آدم ها، را ندارم. طوری شده ام که سکوت در مقابل حرف هاشان برای‌م از همه چیز دلخواه تر است. بچه تر که بودم مثلن 12-13 ساله، زیاد با بقیه بحث می کردم. از وقتی که یادم هست همیشه حرفی برای مخالفت داشته ام و از حرف موافق زدن آن هم با کسانی که بنیاد فکرم باهاشان زمین تا آسمان یا برعکس، فرق می کند همیشه پرهیز کرده ام. یا نه شاید پرهیز واژه ی خوبی نیست. اصلن دست خودم نبوده. با بعضی آدم ها  اصلن نمی توانم موافقت کنم، شما بگویید روی آدم قضاوت می کنم و حرف را نمی شنوم اما خودم که می دانم واقعیت چیز دیگری ست؛ اینکه می دانم حرفهای آدم حسابی طورشان هم از روی قیافه آمدن است و عمل همراهش نیست.

تازگی ها اما نه باهاشان موافقت می کنم و نه مخالفت. یک طور خسته و بی حوصله ای از حرف زدن باهاشان فرار می کنم. مثل الان که دخترخاله می خواست بماند پیشم که تنها نباشم و خیلی خودخواه بهش گفتم که من می خواهم درس بخوانم و اگر دوست دارد تنها بماند، نرود مهمانی و بماند پیش من یا بهتر بگویم پیش خانه ی مادر.

از بعضی آدم‌ها به شدت گریزانم. از بعضی دیگرشان خوشم نمی آید و ندیدنشان را به دیدن ترجیح میدهم. بعضی های دیگر را فقط در زمان های خاصی دوست دارم ببینم. وقتی خیلی خیلی حس اجتماعی ام گل کند و بعضی های دیگر را که خوشبختانه یا بدبختانه تعدادشان با انگشت های یک دستم هم برابری نمی کند، هرلحظه دوست دارم ببینم و همین ها از بعد مسافت دورترین آدم ها به من هستند که حتا اگر بخواهم ببینم شان باید کلی برنامه بریزم و آخر هم احتمالن نشود و وقت نداشته باشیم برای دیدن هم، یعنی وقت مشترک.

خودم از این وضع راضی ام. تنها چیزی که آزارم می دهد جامعه است و نگاه عاقل اندر سفیه دیگران که فکر می کنند درست می اندیشند و زیاد آدم دیدن خیلی افتخار بزرگی ست و اینکه دایره ی دوستان آدم تا مرز دشمنانش پیش برود، شق‌القمر است!

باز هم مهاجرت مصرترین فکر این روزهای من است. دلبستگی به خاک را درک نمی کنم. فنا کردن آینده ی خودم برای اکنونِ دیگران را درک نمی کنم.

....

نظرات ()



اجباری به نام اسم
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

بهمن یک بازی وبلاگی راه انداخته که من تووی وبلاگ فاطمه شمس و آیدا دیدم  و دلم خواست که من هم بنویسم چون از شما چه پنهان من زیاد به اسم ام فکر کرده ام.

از اسم کوچکم شروع می کنم که فاطمه است. اینطور که مامان می گوید من قرار بوده متین باشم که آن موقع ها دختر بوده و امروزها دیگر نمی شود که دختر متین باشد بلکه باید متینه باشد و دلیل اش هم این بوده که بر وزن امین بوده و امین برادر بزرگتر من بوده است. اما خب از آنجایی که من تووی بمب باران به دنیا آمده ام و آن وقت ها جنگ بوده و مذهب هم کمی پررنگ تر بوده و آدم ها اعتقاد داشته اند که اگر نذر کنند اسم  بچه شان فاطمه باشد بچه شان سالم می ماند زیر بمب باران اسم من به جای متین شده فاطمه. خب حالا فکر که می کنم این که آدم اسم اش فاطمه باشد بهتر از این است که اسم اش متین باشد اما مثلن زیر بمب باران دچار حادثه شود و الان مثلن نتواند راه برود یا حرف بزند یا فکر کند-آخری را شک دارم-.

در مورد معنای اسمم هم خب فاطمه معنای خاصی ندارد. من از بچگی هی فکر می کردم که خب مگر می شود یک اسمی که اسم خاصی هم هست هیچ ریشه و معنایی نداشته باشد و مثلن پیامبر همینطوری الکی اسم  دختر یکی یک دانه اش را گذاشته باشد فاطمه. اما خب بزرگتر که شدم و هی گوگل را زیر و رو کردم دنبال یک معنی درست حسابی برای این کلمه که مثلن زنی که بچه اش را در دوسالگی از شیر گرفته باشد, نباشد پیدا نشد و الآن من باید بگویم که در واقع اسمم معنای خاصی ندارد و فقط نام بزرگترین زن اسلام و بانوی دو عالم است! البته بنده با دختر پیامبر که خودم ندیدمشان و تعریفشان را شنیده ام مشکلی ندارم. اشتباه نشود! مشکل من با  اسم خودم است ایشان ممکن است خیلی هم اسمشان را دوست داشته اند.

تلفظ اش را هم راستش را بخواهید دوست ندارم و فقط یکی دو نفر را دیده ام که توانسته اند قشنگ تلفظ اش کنند. از های آخرش هم بدم می آید و تووی انگلیسی نوشتن اش اصرار دارم که حذفش کنم.

حالا به هر حال اسم من فاطمه است و بعضی ها بهم می گویند فاطی که فقط بهش عادت کرده ام و دوستش ندارم و بعضی هم فات یا فاط که خب یک مقداری بامزه است و بعضی هم می گویند صفا که دستشان درد نکند.

و فامیلی ام اکبری است. که خب این یکی معنا دارد. همچنین برادری ما را با برادران عرب به خوبی ثابت می کند. حالا اینکه ما پدر جدمان اکبر بوده که شده ایم اکبری یا مثلن خیلی آدم های بزرگی بوده ایم یا چی را نمی دانم. فامیلی مان است دیگر توضیح خاصی هم ندارد. 

نظرات ()



 
نویسنده: فاطمه اکبری - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

داشتم به این فکر می کردم که دوست داشته شدن با خودش مسئولیت می آورد؛ یک نوع مسئولیت عجیب غریب. سین اعتقاد دارد دوست داشته شدن اگر همراه با دوست داشتن نباشد مسئولیت نمی‌آورد اما من فکر می کنم خیلی طبیعی ست که دوست داشته شدن اگر توام با دوست داشتن باشد مسئولیت می آورد و این اصلن فکر کردن و اعتقاد داشتن نمی خواهد به زعم من، اما در مورد دوست داشته شدنِ تنها و مسئولیتِ متعاقب‌اش باید فکر کرد و باید کمی هم با انصاف و دیگرخواهی بیشتری بهش فکر کرد. دوباره اتفاقاتی افتاده که برگشته ام به گذشته و دارم آن را با تمام آدم هایی که در آن می زیسته اند واکاوی می کنم؛ دنبال نشانه هایی می گردم که نمی دانم قصدم از یافتن‌شان اثبات یا رد چیست. این مرض را خیلی وقت است که دارم. گذشته هیچوقت رهایم نمی کند. گاهی فکر می کنم مرض است و گاهی فکر می کنم بقیه که این کار را نمی کنند مریض اند و گاهی هم مثل الان فکر می کنم خود این وسواس ِ کاوش در فکرهایم که آیا مرض اند یا نه، نوعی مرض است!

باز هم نمی دانم چه‌م شده است. دلم هیچ چیز خاصی نمی خواهد حتا چیزهای کوچک دوست داشتنی مثل بازارهای سنتی و گردن‌آویزهای فیروزه. کسانی که باید خیلی دوست‌شان داشته باشم برای‌م هیچ هیجانی ندارند و حتا از دیدن یکی شان فرار می کنم. این موقع ها خودم می گویم که دیوانه شده ام اما سین می گوید دیوانه غم ندارد و من دارم. من البته زیاد مطمئن نیستم که دیوانه غم نداشته باشد و به نظرم دیوانه یک چیزی ست خیلی خیلی شبیه به این روزهای من.

مامان لابه لای کارهای عید تمام حواسش به این است که مبادا دوست هاش و مامان باباش و خواهرها و برادرهاش به آن آقای پاسدار که هیچی نمی فهمد رای داده باشند و هی حرص می خورد و من کاملن بی حس شده ام و حتا حوصله ندارم تووی ذهنم فکر کنم که مامان چه حوصله ای دارد چه برسد به این که بهش بگویم مامان بس است. بگذار یادمان برود داریم کجا زندگی می کنیم و بین چه آدم هایی.

سرم هم این روزها زیاد درد می گیرد، امین می گوید شاید چشم هات ضعیف شده اند چون زیاد پای لپتاپ ای و من به نظرم آدم چشم هاش ضعیف شوند بهتر است تا بخواهد به جای پای لپتاپ نشستن، دراز بکشد روی کاناپه و به حرف های این و آن گوش کند یا تلوزیون ببیند یا با آدم ها برود گردش. البته فکر می کنم رادیو هم چیز خوبی باشد اما نه... رادیو فقط برای شب‌ها خوب است آن هم تووی تختخواب که خوابیدی و چشم هات بسته اند و هر لحظه ممکن است خواب بروی و از دست دادن ادامه ی برنامه چندان هم مهم نیست که از دست دادن ادامه ی یک داستان خوب. با کتابهام کمی مهربان تر شده ام.

روزهای نمی دانم چه ای ست.

20 اسفند 90

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »